|
سلام بعد چند وقت هوس نوشتن کردم نمیدونم چرا ولی خ.به میخوام سعی کنم بنویسم
|+| نوشته شده توسط سنگدون در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 و ساعت 11:22
امید بدترین بدهاست. چرا که موجب تداوم رنج و عذاب انسان میشود.
نیچه |+| نوشته شده توسط سنگدون در دوشنبه پنجم مهر 1389 و ساعت 14:28 یاد پدر افتادم که میگفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها که عقیدهات را میپرسند، نظرت را نمیخواهند. میخواهند با عقیدهی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بیفایده است."
چراغها را من خاموش میکنم/ زویا پیرزاد
|+| نوشته شده توسط سنگدون در دوشنبه پنجم مهر 1389 و ساعت 14:21
قیصر امین پور |+| نوشته شده توسط سنگدون در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 و ساعت 11:44 آ
آدمهای دور و بر من فقط به فکر سوءاستفاده از من هستن همه مخصوصا خانواده جنگولکها
هر روز دارن بهتر از دیروز خودشونو به من نشون میدن وجواب محبتهامو میدن کلا تو زندگی همه با من همین کارو میکنن این آخری که ماشینمو بردم دو دستی تقدیم آقا کردم حتی نیومده منو برسونه خونم با تاکسی اومدم خونه ماشیونو برده گفته میرم نوشهر سر از اردبیل در اوورده آ خر سر هم رفتم از گرفتم (من خودم رفتم گرفتم) تو ماشینو گند برداشته بلبرینگ چرخ خرد کرده و لنت هاش هم تموم شده و صدای جیغش و درگیری با دیسک چرخام همه رو دیونه کرده از کارت سوختم هم ۱۰ لیتر بیشتر نذاشته دیگه خسته شدم از دست خونواده جنگولک |+| نوشته شده توسط سنگدون در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 و ساعت 11:47
شیخی به زنی ف ا ح ش ه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
|+| نوشته شده توسط سنگدون در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 و ساعت 12:5 پسته خندان
پسته های خندان به مرگ می خندند ولی پسته های کور در حال دهن کجی و بی لا خ دادن به ما
هستند |+| نوشته شده توسط سنگدون در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 و ساعت 12:2 عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم بلكه در آن است كه هربار سقوط كرديم دوباره برخيزيم |+| نوشته شده توسط سنگدون در پنجشنبه دهم تیر 1389 و ساعت 11:3 پله برقی
عاشق پله برقیم چون تنها جایه که ثابت وای میستی دافا عین ویترین از جولوت رد میشن
|+| نوشته شده توسط سنگدون در پنجشنبه دهم تیر 1389 و ساعت 10:56
|+| نوشته شده توسط سنگدون در پنجشنبه دهم تیر 1389 و ساعت 10:50
|+| نوشته شده توسط سنگدون در چهارشنبه چهارم فروردین 1389 و ساعت 9:10 عید مزخرفتون مبارک
سلام تو سال جدید این اولین باری میام اینجا خیلی دلم پره مثل همیشه واقعا حالم از عید به هم
میخوره مثلا الان روز سوم عیده و ما به دستور دو پیرمرد واغ واغوی اداره الان شیفتیم اونم تا ساعت۵ خیلی حال گیریه دلم برای هانی تنگ شده بعد از دعوای مفصل دیشب با زنم که دیگه داره حالم ازش به هم میخوره دیگه هانی رو درست و حسابی ندیدم پارسال هم مثل سالهای پیش گذشت و فقط خدا به من یه هدیه به نام هانی داد که کلی بهم امید داده تو زندگیم تنها بهونه زندگیه مشترکم که هر وقت میبینمش کیف میکنم باز هم مثل همیشه به عادت همیشه خدا شکرت میکنم که اگه شکرت نکنم چه کار کنم خدا یا ما رو از شر این قومالظالمین نجات بده انشاءالله
|+| نوشته شده توسط سنگدون در سه شنبه سوم فروردین 1389 و ساعت 13:5
کوروش بزرگ؛ انسان آزادیخواهی که میگفت: «شما باید چشم از من برندارید تا ببینید آیا به آن چه میگویم عمل میکنم یا نه. من نیز شما را زیر نظر دارم تا هر کدام را که شایستهی بزرگداشت بودید، گرامی بدارم
|+| نوشته شده توسط سنگدون در سه شنبه سوم فروردین 1389 و ساعت 9:57 ..: معني سياست :..
روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو يك مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی.
من حکومت هستم.چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.مامانت دولت هست.چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.کلفت مون ملت مستضعف و پا برهنه هست.چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.داداش کوچیکت که 2 سالشه,نسل آینده است.امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره,میره به اتاق برادر کوچکش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.می ره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه,میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره......!. میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر میگه: بله پدر, دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی این که حکومت (ت ر ت ی ب) ملت مستضعف و پابرهنه رو میده,در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه,در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه..! بر گرفته از طوبی بی اجازه
|+| نوشته شده توسط سنگدون در شنبه پانزدهم اسفند 1388 و ساعت 14:21 داره کم کم اصطحکاک تو زندگیم زیاد میشه نمیدونم به خاطر کار بدیه که چند روز پیش کردم یا دارم یواش یواش به آخر خط میرسم به خدا جدایی و طلاق خیلی سخته وبد مخصوصا زمانی که از روی خری یه بچه هم پس انداخته باشی که عاشقانه دوستش داشته باشی اما خودم چی دارم روز به روز داغون تر میشم فقط دارم از همه چیزم میگذرم به خدا دیگه کم اوردم ولی اگه بخواد اینجوری ادامه داشته بعد از عید این خونه زندگی رو ول میکنم میرم برای همیشه فکر همه چیزشم کردم فقط تنها مشکلم پسرمه اگه یه روز نبینمش میمیرم ولی به خدا مجبورم دیگه کم اوردم |+| نوشته شده توسط سنگدون در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 و ساعت 12:53 |







